![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستای عزیزم
راستش این پست برای یه خداحافظی ۲ ماهه است تا بعد از کنکور منم که ۷ تیر کنکور دارم و احتمالآ (قطعآ ) اوضاع من از شما حساس تره پس تا ۸ تیر خداحافظ پی.اس: دعا یادتون نره به دعای همتون محتاجم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/15ساعت 8:14 توسط لوسیوس |
|
|
این هم برگزیده از نظر شما.........
فرد ويزلي: برادر بزرگ تر رون ويزلي ودو قلوی جورج ويزلي به حساب می آمد. او در زمان تحصيل در هاگوارتز در تيم کوييديچ گريفيندور به همراه جورج دو مدافع تيم در برابر توپها بود. او نيز مانند ساير ويزلي ها مو قرمز بود وطبعي بسيار شوخ داشت فرد به همراه برادرش در سال هفتم (سال پنجم هري) از مدرسه فرار کرد و با توجه به برنامه هاي خود تصميم به باز كردن يك مغازه ي شوخي گرفت و اين مغازه ي شوخي مورد استقبال مردم به ويژه دانش آموزان هاگوارتز قرار گرفت . او شخصي شجاع و ماجراجو بود و هنگاميكه به سن قانوني رسيد به همراه برادرش جورج به عضويت انجمن محفل ققنوس به رياست آلبوس پرسيوال والفريك برايان دامبلدور در آمد(....البته او قبلآ به همراه جورج عضو ارتش دامبلدور به ریاست هری پاتر نیز بود ).او به همراه محفل به مبارزه با ولدمورت و مرگ خوارانش پرداخت و با گفت و گو در راديوي مخفي به گويندگي لي جردن (دوست صميمي او و جورج در هاگوارتز) به آگاهي دادن به مردم در مورد اقدامات ولدمورت پرداخت.تااينكه در آخرين مبارزه اي كه در هاگوارتز صورت گرفت ودر آن ولدمورت توسط هري شكست داده شد توسط يكي از مرگ خواران ولدمورت(لسترنج) در سن 20 سالگي كشته شد.
یکی از شاهکارهای فرد و جورج در دوره ی هاگوارتز ایجاد باتلاق در یکی از راهروهای مدرسه بود که البته همین هم باعث فرار آنها از هاگوارتز شد . این هم یه عکس دیگه:
ببخشید عکس ها قدیمیه مطلب کمه من اصلآ وقت آزاد ندارم این هم به خاطر این که قول داده بودم این دفعه نفر اول نظر سنجی رو معرفی کنم و.... اما قرار نبود انقدر کوتاه و بی خاصیت باشه قول میدم جبران کنم ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/07ساعت 18:35 توسط لوسیوس |
|
|
سلام دوستای عزیزم
هری پاتر: ۱ـ در هري پاتر و سنگ جادو، ما با هري پسر يازدهسالهاي آشنا ميشويم که در نزد خاله و شوهرخالهي بداخلاقش (عمو ورنون و خاله پتونيا و پسرشان، دادلي، زندگي سختي را ميگذراند. ولي در سالروز تولد يازدهسالگيش فردي به نام هاگريد به او اطلاع ميدهد که جادوگر است و پدر و مادرش به دست پليدترين جادوگر قرن با نام لرد ولدمورت به قتل رسيدهاند ولي ولدمورت در هنگام اقدام به قتل هري، به طور غير قابل توضيحي ناپديد ميشود. وي با ورود به مدرسهي جادوگري هاگوارتز با بهترين دوستانش، رون و هرميون آشنا ميشود. همچنين ميفهمد که مدير مدرسه، آلبوس دامبلدور، بزرگترين جادوگر قرن مدرن و دوستدار هري است و سيوروس اسنيپ، معلم درس معجونسازي، به علتي نامعلوم از هري متنفر است. وي پي ميبرد که ولدمورت، با همکاري يکي از استادان مدرسه (که ابتدا تصور ميشود اسنيپ است ولي بعد معلوم ميشود پروفسور کوييرل، استاد درس دفاع در برابر جادوي سياه است)، مي خواهد به سنگ جادو که به صاحبش عمر جاودانه ميبخشد دست پيدا کند تا بتواند باز به قدرت برسد ولي هري با همکاري رون و هرميون، موفق ميشوند که او را از اين کار بازدارند. در اين کتاب هري نخستين بار با مسووليتي روبهرو ميشود و موفق ميشود که به مسووليت خويش عمل کند.
۲ـ در کتاب هري پاتر و تالار اسرار (در ايران- حفره اسرارآميز) هري و دوستانش متوجه ميشوند که تالار اسرار (تالاري که به وسيلهي يکي از بنيانگذاران هاگوارتز ساختهشدهبود) توسط شخصي نامعلوم باز شده و هيولاي درونش به دانشآموزان مشنگ تبار حمله ميکند. مدرسه به سوي اغتشاش ميرود ولي خوشبختانه کسي کشته نميشود و هري راز تالار اسرار را کشف ميکند و متوجه ميشود که در واقع اين تالار به وسيله جيني ويزلي، خواهر رون که جسمش توسط دفترچه خاطرات لرد ولدمورت به تسخير درآمدهبوده باز شده است.
هري با به خطر انداختن جان خود، موفق ميشود دفترچه خاطرات را نابود کند و جان جيني را نجات دهد. هري، بار ديگر، در نبردي که گمان ميکرد شکست ميخورد شرکت ميکند و دوباره پيروز ميشود.
۳ـ در هري پاتر و زنداني آزکابان پي ميبريم که سيريوس بلک، قاتل زنجيرهاي مخوفي که دوازده تن را در خياباني به قتل رسانده، از آزکابان، زندان جادوگران، فرار کردهاست. نفرت از سيريوس بلک در طول داستان اوج ميگيرد و اوج اين نفرت زماني است که هري آگاه ميشود که بلک بهترين دوست پدرش، جيمز پاتر، و پدرخوانده هري بوده ولي به آنان خيانت کرده و محل اختفاي آنان را به ولدمورت اطلاع دادهاست و همين امر باعث مرگ آنان شده است.
اما ناگهان در پاياني کاملاً غير منتظزه خواننده آگاه ميشود که بلک در واقع بيگناه است و جناياتي که وي به انجام آنان متهم شده بود در واقع توسط پيتر پتيگرو، دوست ديگر جيمز و سيريوس انجام گرفتهاست. سرانجام هري موفق ميشود سيريوس بلک را فراري دهد و باعث نجات وي شود. در اين کتاب هري پي ميبرد که در دنياي واقعي سياه و سفيد وجود ندارد و اين خاکستري است که دنياي انسانها را ميسازد.
در اين کتاب براي نخستين بار هري با مسائل جدي و بزرگسالانه روبهرو ميشود و کم کم از دنياي کودکانه خود خارج ميشود. دوستش، سدريک ديگوري به دست ولدمورت کشته ميشود و هري براي نخستين بار با تجربه کردن عشق، به هممدرسهايش چو چانگ علاقهمند ميگردد.
۵ ـ در هري پاتر و محفل ققنوس، با تلاشهاي وزارت سحر و جادو براي انکار بازگشت ولدمورت روبهرو ميشويم و هري که در همه حال اصرار دارد که ولدمورت بازگشته است، با مشکلات عديدهاي دست به گريبان است. هري متوجه ميشود که ذهنش با ذهن ولدمورت در ارتباط است و در انتها با تصور اينکه سيريوس به دست ولدمورت در حال شکنجهاست به وزارت سحر و جادو ميرود ولي متوجه ميشود که تمام اينها نقشهاي بوده که ولدمورت براي کشانيدن هري به آنجا براي پي بردن به پيشگويي که در سازمان اسرار قرار دارد طرحريزي شدهاست. پيشگويي به طور اتفاقي ميشکند و اين امر باعث پي بردن وزارت سحر و جادو به بازگشت ولدمورت ميشود. ولي در طي نبردي، سيريوس، پدرخوانده هري به طرز غم انگيزي کشته ميشود. در پايان، هري که به سختي با غم مرگ سيريوس دست و پنجه نرم ميکند توسط دامبلدور آگاه ميشود که اين پيشگويي درباره وي و ولدمورت انجام شده و بر اين دلالت دارد که يکي از آنان بايد به دست ديگري کشته شود. شنيدن اين پيشگويي، ضربه سخت ديگري به هري وارد ميآورد که نقش مهمي در تحول شخصيتي او دارد. هري در اين کتاب سرانجام پي ميبرد که که يا بايد قاتل باشد و يا قرباني و چاره ديگري ندارد. همچنين در طول کتاب، با نخستين شکست عاطفي خود نيز رو به رو شده و چو چانگ او را ترک ميکند. اين عوامل دست در دست هم داده و هري را آماده گذر از دوره نوجواني و ورود به دوره بزرگسالي مينمايد.
۶ـ در هري پاتر و شاهزاده دورگه، هري در راه تلاش براي براي آگاهي از چگونگي کشتن ولدمورت، توسط دامبلدور آگاه ميشود که ولدمورت براي جاودانهماندن از اشيايي به نام جان پيچ استفاده کرده است و روح خود را (که تکه تکه کردهاست) در اين اشيا نگهداري ميکند. اين جانپيچها از شش شي که عبارتاند از دفترچه خاطرات ولدمورت (که هري آن را نابود کرد)، انگشتر گونت (که دامبلدور آن را نابود کرد)، قابآويز اسلايترين، فنجان هافلپاف، مار ولدمورت و نيمتاج ريونکلا تشکيل شدهاند و هري پي ميبرد تا زمان نابود شدن جان پيچها، کشتن ولدمورت غير ممکن است. در پايان هري و دامبلدور در پي تلاشي ناموفق براي يافتن يکي از جانپيچها از مدرسه خارج ميشوند ولي پس از بازگشت به مدرسه در طي اتفاقي غير قابل باور دامبلدور به دست اسنيپ (که خود را شاهزاده دورگه مينامد) کشته ميشود. هري در طول کتاب به جيني ويزلي خواهر رون علاقهمند ميشود ولي در پايان کتاب و پس از مرگ دامبلدور، با فداکاري از جيني و از هاگوارتز جدا ميشود و تصميم ميگيرد که ديگر به هاگوارتز باز نگردد بلکه در ادامه ي راه دامبلدور، همراه با رون و هرميون، براي نابودي جان پيچهاي ولدمورت تلاش کند. هري در پايان اين کتاب کاملاً بالغ شده و متوجه ميشود که ديگر کسي را ندارد که او را راهنمايي کند بلکه بايد او خور در مسير صحيح گام بردارد. ( ( در موخرهي کتاب هفت و مصاحبههاي رولينگ پس از آن، متوجه ميشويم که هري نوزده سال بعد، به عنوان رئيس بخش کارآگاهان وزارت سحر و جادو مشغول کار است. هري با جيني ويزلي ازدواج کرده و صاحب سه فرزند ميشود که نام آنها را «جيمز سيريوس» (به ياد پدر و پدر خواندهاش)، «آلبوس سيوروس» (به ياد دو مدير شجاع هاگوارتز) و ليلي»(به ياد مادرش) ميگذارد.او هيچگاه براي اتمام سال هفتم به هاگوارتز باز نميگردد ولي رولينگ معتقد است که ميتواند او را در حال سخنرانيهايي درباره جادوي سياه در هاگوارتز ببيند.
ظاهر:
پایان پی.اس: یه سری شخصیت های دیگه مثل دادلی و جمیز پاتر ... حتی تانکس بودن که مطلب در موردشون داشتم اما گفتم شاید خوشتون نیاد اگه خواستین بگین بنویسم . راستی آپ بعدیم در مورد نظر سنجی هنوز هم برای رای دادن دیر نیست. فعلآ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 14:2 توسط لوسیوس |
|
|
چند تا از شخصیت های اصلی:
لوسیوس مالفوی: مو : بلند و طلايي رنگ قد : 180 سانتي متر ( 1 متر و 80 سانتي متر ) چشم : خاکستري روشن ( روشن تر از چشمان هري پاتر ) ظاهر : مردي قد بلند ، با موهاي بلند و طلايي رنگ ، با چشماني خاکستري و نافذ ، و با رداي پر پيچ و تاب ويژگي : هميشه عصاي بلندي در دست دارد که در راس آن يک افعي با دهان باز جا خوش کرده است . تخصص : رام کردن وزراي سحر و جادو شغل : رئيس يکي از بخش هاي تصميم گيري براي فعاليت هاي وزارت سحر و جادو محل زندگي : در کاخ هاي شخصي خود در ويلي اشتاينر و ديگر مکان ها
او يکي از ياران وفادار به لرد سياه است که براي ملاقات او در صف اول ملاقات کنندگان جا ميگيرد ، او يکي از مرگخوار هاي لرد است ، يکي از افرادي که سالها پيش به جرگه مرگخواران پيوند خورده و براي لرد فعاليت ميکند . علي رقم اينکه او بعد از نابود شدن لرد تاريکي جهت پيدا کردن ارباب خود برنيامد ولي در بسياري از جنگ ها و فعاليت ها شرکت نموده و فعاليت هاي او در اين زمينه شايان تقدير است ، البته همين که جزو ياران وفادار لرد باشد و نشان سياه لرد تاريکي بر روي بازوان دستش خود نمايي کند برايش کافي است . نمونه اي از فعاليت هاي او به دستور لرد سياه اين بوده که در سال پنجمي که هري پاتر در مدرسه جادوگري هاگوارتز به تحصيل علم ميپرداخته و قرار بوده است که با ترفندي هري را به وزارتخانه بکشانند ، به همراه تعدادي از مرگخواران به وزارت جادو رفت و هري را اسير کرد ، بالاخره بعد از کشمکش هاي فراوان و جنگ با جرگه محفل قننوس و سپيدي نا موفق ماند . ، آخرين آمارگيري ها نشان ميدهد که لوسيوس صاحب 7 کاخ بزرگ و شاهي در مناطقي از جمله ويلي اشتاينر ، لندن و ... است ، او نيز به عنوان يکي از ثروتمند ترين جادوگران نيز انتخاب شده است که ثروتش بالغ بر 6 ميليارد و ... است . همچنين او مانند ساير انسان ها علايقي دارد ، او از به سخره گرفتن افراد فقير و ندار و تحقير نمودن آنان در مقابل ديگران مسرور ميشود و به اين کار خود علاقه وافري نشان ميدهد ، او در تمام طول زندگي 45 ساله اش ، با دوز و کلک فعاليت نموده و فکر ميکند همه چيز را ميتوان با پول خريد . نمونه اي از تحقير افراد توسط او در اوايل سال دوم هاگوارتز در کوچه دياگون اتفاق افتاد که در يکي از مغازه هاي کتاب فروشي به تحقير آرتور ويزلي يکي از جادوگران وزارت خانه که از وضعيت رفاهي چنداني بهره مند نبود اکتفا کرد . بخشي از فعاليت عمده او سر در آوردن از فعاليت هاي محفل و آلبوس دامبلدور است ، تا بتواند او و اطرافيانش را تحويل مامورين وزارت بدهد و به فعاليت سپيدي خاتمه ! نمونه اي از فعاليت هاي او براي گرفتار کردن سپيدي گرفتن حکم اعدام هيپوگريفي با نام کج منقار در سال سوم و همچنين انداختن روبيوس هاگريد به زندان آزکابان در سال دوم است که با ترساندن مامورين وزارت و رئساي بخش هاي مختلف نفوذ خود را بيشتر کرد و خود را هر طور که بود به خواسته خود رساند ، ولي در آخر هر دو بي نتيجه ماند که از تمثيل پيروزي خوبي بر بدي است . لوسيوس فرزند خاندان اصيل جادوگري مالفوي است ، که بعد ها با فشار خانواده خود براي ازدواج با فردي اصيل زاده ، به گرفتن نارسيسا که يکي از دختران خاندان اصيل بلک بود اکتفا نمود . او در زندگي به فرزند و همسرش عشق ميورزد و همواره سعي نموده رفاه و امنيت را در خانواده خود پياده کند که تا حدودي موفق بوده ، همچنين او با تلاش هاي فراوان خود پسرش دراکو را به سمت و سوي لرد سياه و پيوستن به جرگه سياهي سوق داد و با منتقل کردن دفترچه خاطرات ريدل يکي از هورکراکسس هاي لر سياه به جيني ويزلي که باعث شد او کمک هاي فراواني براي قوي تر شدن لرد انجام دهد ؛ يکي از فعاليت هاي لوسيوس مالفوي است . از نسبت هاي فاميلي او ميتوان گفت که او با سيريوس بلک نيز نسبت دور فاميلي دارد ، از ديگر فاميل هاي او ميتوان به رودولفس لسترنج ، و يا خواهر هاي همسرش بلاتريکس لسترنج و آندروميدا تانکس اشاره نمود.
سيريوس بلک، زادهي ژوئن 1958، فرزند ولبورگ و اريون بلک و برادر بزرگ ريگولس بلک است در داستان هري پاتر، سيريوس آخرين فرزند خانواده بلک است، والدين وي ولبورگ و اريون بلک نام وي را سيريوس نهادند که نام ستارهاي در آسمان است. اين نام گذاري بر طبق سنت خانواده بلک براي نام گذاري فرزندان از نام صورت هاي فلکي و ستارگان است. نام هاي ريگولاس، کيگانوس، اوريون و آرکتوروس نيز بر همين اساس انتخاب شده است. سيريوس با جيمز پاتر (پدر هري) صميمي بود و با ريموس لوپين و پيتر پتي گرو نيز دوستي داشت. در سن شانزده سالگي سيريوس از خانه گريخت تا با خانواده پاتر زندگي کند. اين بي آبرويي براي خانواده بلک باعث شد که آن ها با چالاکي نام سيريوس را از شجرهنامه خود خط بزنند. آلفارد بلک، برادر ولبورگ (مادر سيريوس)، با سيريوس همفکري کرد و او را با مقدار زيادي پول ياري داد. ولبورگ با فهميدن اين مسئله نام آلفارد را نيز از شجرهنامه خانوادگي پاک کرد. سيريوس دوازده سال اسير بود تا اينکه با ديدن يک روزنامه که عکس خانواده ويزلي را درحالي انداخته بود که پيتر هم با شمايل موش همراه آن ها بود از زندان فرار کرد و به محوطه هاگوارتز رفت
بلاتریکس لسترنج:نخستين بار، هري در قدح انديشه دامبلدور هنگامي بلاتريکس را مشاهده ميکند که وي را براي شکنجه فرانک و آليس لانگباتم محاکمه ميکردند. او زني با موهاي نرم و برق سياه ، لبان باريک ، چشمان تاريک و پوست رنگ پريده است. وي خود را وفادارترين مرگخوار لرد ولدمورت ميداند و به خاطر او حاضر است دست به هر جنايتي بزند. از جناياتي که او در کتابها مرتکب آن ميشود ميتوان به شکنجه فرانک و آليس لانگباتم تا سرحد جنون و قتل سيريوس بلک و فرد ويزلي اشاره کرد. او سرانجام به دست مالي ويزلي که در پي گرفتن انتقام پسر خود است، کشته ميشود. بلاتريکس بلک فرزند کيگانوس بلک و در ولارويسر به دنيا امد.. جنسيت: مونث پی.اس: سلام....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/24ساعت 13:24 توسط لوسیوس |
|
|
سلام ٬نوبتی هم باشه نوبت بزرگترین جادوگر سیاه قرنه:
لرد ولدمورت يک جادوگر است که هدفش کنترل جهان و دستيابي به جاودانگي از طريق جاودي سياه و سلطه جادوگران بر افراد عادي (مشنگ ها)و همچنين از بين بردن مشنگ زاده هايي که قدرت جادويي دارند است. و در اين راه به راحتي هر جادوگري که با او مخالفت کند کشته مي شود دنياي جادويي چنان از او وحشت دارند که به جاي به زبان آوردن نام او، وي را "اوني که ميدوني" يا "اسمشونبر" ميخوانند. به او به نام "لرد سياه" هم اشاره ميشود البته معمولاً توسط طرفدارانش يعني "مرگخوارها". اسم او در زبان فرانسه به معناي "پرواز از مرگ" يا "دزدي مرگ" است.
پدر ريدل او و مادرش را ترک کرد، مادرش هم کمي بعد از زايمان مرد، به همين دليل او در يک پرورشگاه بزرگ شد. آلبوس دامبلدور(مدير مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز) او را پيدا کرد و دعوتش کرد که به هاگوارتز بيايد. حتي در دوران کودکي اش توانسته بود بدون چوبدستي جادويي روي توانايي هايش کنترل ايجاد کند که نشان دهنده قدرت زياد او در مقام جادوگريست. وقتي دامبلدور او را پيدا ميکند، ريدل به دامبلدور ميگويد که ميتواند اجسام را با ذهنش تکان دهد، حيوانات را وادار کند کارهايي که ميخواهد را انجام دهند، با مارها حرف برند، کاري کند که مردم درد بکشند، و، همانطور که خودش گفت :"مي تونم کاري کنم که اتفاقهاي بدي براي کساني بيفته که اذيتم ميکنند." او در عين حال بي رحمي و ميل به سوءاستفاده از قدرت هايش را نشان داد.
ريدل درسالهايي که در هاگوارتز گذراند دانش آموز فوق العاده با استعدادي بود و در پنهان کردن انگيزه هايش موفق بود. او در بين طرفدارانش شروع به استفاده از نام "لرد ولدمورت" کرد و بعدها نام اصلي خود را به دست فراموشي سپرد و نام مستعارش را رسماً مورد استفاده قرار داد. در مدتي که ريدل در هاگوارتز بود خود را با گروهي از دانش آموران اسليتريني احاطه کرده بود که دوست ميخواندشان ولي در واقع هيچ احساس دوستي نسبت به آنها نداشت. خيلي از افراد اين گروه بعداً مرگ خوار شدند مانند رودولفوس لسترنج و اوريومالفوي. در سال ششمي ي که ريدل در هاگوارتز گذراند حفره اسرار را گشود و ميرتل که يک مشنگ زاده بود را کشت. در آن زمان فقط پرفسور دامبلدور بر خلاف بقيه استادها مانند هوريس اسلاگهون که شيفته ريدل بودند به او مشکوک شده بود. ريدل بعد از پايان دوران تحصيلش سفر هاي دور و درازي کرد که هيچکس از جزئيات آن خبر ندارد. او مدت ها ناپديد شد. و زماني برگشت که با چهره اي بيروح و بي احساس تصميم گرفته بود حکومت ظالمانه اش را آغاز کند و شروع به از بين بردن مخالفان و مشنگ ها کرد
سيزده سال بعد از نيستي ولدمورت او در شبي تاريک و در قبرستاني متروکه که پدرش در آن جا دفن شده بود به زندگي بازگشت.او اين کار را با کمک يکي از خادمان ترسو و وفادارش به اسم دم باريک که قديم يکي از دوستان خانوادگي هري پاتر بود و خود نيز باعث مرگ پدر و مادر هري شده بود انجام داد و از گوشت دم باريک و خون هري پاتر و استخوانهاي پدرش براي اين کار استفاده کرد و بنابراين دوباره داراي بدني با صورتي شبيه به مار شد سپس تمام مرگ خوارها احضار شده و هري و ولدمورت در مقابل آنها به دوئل پرداختن و طبق يک رويداد نادر جادويي روح افرادي که ولدمورت آنها را با بي گناهي کشته بود از چوب دستي او بيرون آمدند و هري در آن شولوغي از چنگشان فرار کرده و خود را با جنازه ي سدريک (يکي از دوستان پاتر که ولدمورت در آن لحظه او را به قتل رسانده بود) به جام(وسيله اي براي بازگشت به هاگوارتز) رسانده و به هاگواتز باز گشتند .
سرانجام در آخرين کتاب از سري کتاب هاي هفتگانه هري پاتر يعني "هري پاتر و قديسان مرگ" او توسط جادويي که خودش به سمت هري پاتر مي فرستد به علت اينکه ابرچوبدستي به هري تعلق داشته و از طلسم ولدمورت سرپيچي مي کند، براي هميشه نابود مي شود.
نظر هم یادتون نره!!! فعلآ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/16ساعت 11:0 توسط لوسیوس |
|
|
سلام ...
من اول عید رو بهتون تبریک می گم انشاالله سال خوبی داشته باشین دوم این که ۱۹ اسفند پسر خالم فوت کرد ..... من باید برم اصفهان و ۱۳ روزه عید رو هم بمونم .... فقط وبلاگ منو تو این مدت فراموش نکنین ....ببخشید اصلآنمی دونم چی بگم!! به جای این وبلاگ تو این مدت به وبلاگ هری پاتری ها سر بزنید و نظر هم بدید ممنون... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 22:43 توسط لوسیوس |
|
|
مرسی از همتون که انقدر به پست قبلی من ارزش دادید و براش نظر گذاشتید
امروز با استادهای هنر های تاریک هاگواتز بیشتر آشنا میشیم: (همون درس نفرین شده ی خودمون)
کوییرل تا سال 1992 استادعلوم مشنگي (به گفته رولينگ) بود. او يک سال تحصيلي تمام را مرخصي گرفت و به آلباني رفت تا تجربه دست اول در مقابله با موجودات سياه و جادوي سياه کسب کند. کوييرل در آن جا با ولدمورت رو به رو شد و لرد مولدمورت نظر او را نسبت به جادوي سياه تغيير داد. او براي مدت طولاني اسير ولدمورت بود ولي به اعتراف خودش، او اغلب در جهت جلب رضايت اربابش شکست مي خورد. احتمالا به خاطر همين شکست هاي پي در پي بود که بعد از بازگشت از آلباني ، هميشه نگران و ترسو به نظر مي رسيد. به گفته هاگريد، کوييرل از همه حتي دانش آموزان هم ترس داشت. ولي در واقع او فقط وانمود مي کرد که لکنت زبان دارد. با اين روش مي توانست خود را بي خطر جلوه دهد تا هيچ کس به او براي پناه دادن به ولدمورت مظنون نشود. زماني که دامبلدور در تالار، سنگ جادو را در آيينه آرزوها مخفي کرد، کوييرل به هري گفت: در کنار اسنيپ « کي به پ...پ...پروفسور کوييرل...م...م..مظلوم و ل...ل...لکنت زبون شک مي کنه...» بعد از آن او لکنتش را به کل از دست داد! بعد از اينکه کوييرل در دزدين سنگ جادو شکست خورد، لرد سياه تصميم گرفت که شخصا بدن او را تصرف کند تا به صورت خشن تر بتواند کار هاي وي را تحت نظر داشته باشد. او عمامه بنفش رنگي به سر مي بست تا صورت ولدمورت را که در پشت سرش بود مخفي کند. بعد از شکست کوييرل، ولدمورت بدن او را ترک کرد و او بعد از مدت کوتاهي مرد. دقيقا در چه سالي سفر به دور دنياي کوييرل به وقوع پيوست؟ اغلب طرفداران فکر مي کنند که سال قبل از سال تحصيلي 92-1991 او به اين سفر رفت. ولي به نظر من اين اشتباه است. در فصل 17 وقتي کوييرل از گذشته خود حرف مي زند مي گويد که:« وقتي که داشتم به دور دنيا سفر مي کردم باهاش آشنا شدم. اون زمان من يه جوان نادان بودم. پر از افکار مسخره درباره خوبي و بدي...ولي لرد ولدمورت بهم نشون داد که من چقدر در اشتباه بودم...بعد از اون من به عنوان يه خدمتکار مخلص در خدمتش بودم اگرچه اغلب اوقات نا اميدش مي کنم...».در اين سخن او اشاره به " سال گذشته " نمي کنه. براستي که اين حرف او به نظر مي رسد بيش از يک سال پيش اتفاق افتاده. « اون زمان من يه جوان ناداني بودم» نشان دهنده اين است که او هنوز جوان است ولي مدت طولاني از اين وقايع مي گذرد.با اين حال گفته هاگريد از همه با معني تر است. هاگريد مي گويد که او از دانش آموزان و درس خودش هم ترس دارد. اما اگر او سال قبل از ورود هري غيبت کرده بود پس تابستان آن سال بازگشته بود پس چگونه مي توانست که با دانش آموزان ارتباط برقرار کند يا زمان داشته باشد که از درس خود بترسد؟ .
پرفسور لاکهارت استاد دفاع در برابر جادوي سياه (1993-1992) لاکهارت عاشق خود و تصويرهايش است. وي در کتاب هايش هميشه از خودش و اينکه چگونه در مواقع مختلف با موجودات جادويي خطرناک جنگيده است، تعريف مي کند. ولي در حقيقت او با کساني که اين کار ها را انجام داده اند مصاحبه کرده و بعد طلسم حافظه زدايي را بر روي آن ها اجرا کرده و اسم خودش را بر کارهايشان گذاشته است. در ژوئن 1993 ، لاکهارت به طور تصادفي به جاي اينکه طلسم حافظه زدايي را روي رون و هري اجرا کند،روي خودش اجرا کرد و بعد از آن در بيمارستان سنت مانگو بستري شد . او اخيرا توانسته با خط پيوسته بنويسد و هميشه از طرفدارانش نامه هايي دريافت مي کند که دليلش را نمي داند!
دوستي با ارواح سال سوم این درس توسط ریموس لوپین تدریس شد که قبلآ توضیح داده شده
آلستور مودي يکي از جادوگران و آرور هاي برجسته وزارت سحر و جادو است که از سال 1965 فعاليت هاي بسياري ضد جادوگران سياه به خصوص ياران و يا همان مرگخواران لرد سياه داشت . او در حال حاضر در سن 48 سالگي به سر ميبرد . او يکي از اعضاي قديمي محفل ققنوس و يکي از ياران سپيدي است که از سالهاي اوليه تشکيل محفل در آن حضور داشته و همواره فعاليت هاي بسياري انجام نموده است . او يکي از شکاک ترين و وسواس ترين جادوگران قرن است ، البته در زمينه پيدا کردن و اسير نمودن جادوگران بد و سياه ، نمونه بسياري از فعاليت مرگخواران تبه کار توسط او مشاهده شده است که آنان را به وزارت جادوگري ارائه کرده است . شروران و سياهان همواره از بر زبان آوردن نام او هراس داشتند و وجود او نشانگر آرامش و خوبي است . نمونه اي از سياهاني که طي فعاليت هاي او دستگير و به آزکابان فرستاده شده اند شامل : لسترنج ها ، بارتي کراوچ پسر ، لوسيوس مالفوي ، کارکاروف( بخشيده شد ) و ... است .
دولورس جين آمبريج يکي ديگر از شخصيت هاي منفور سري کتاب هاي هري پاتر است ، البته رتبه او در تنفر سايرين از وي هنوز مشخص نميباشد ، اما قطعا لرد سياه و سوروس اسنيپ در اين رقابت از او پيشي گرفته اند . از خصوصيات ظاهري او ميتوان به موهاي قهوه اي رنگ موشي وي ، پاپيون مخملي بزرگي که روي موهايش جا خوش کرده ، و ست لباس هاي صورتي رنگش است . 1- او در سال پنجم ( هري در هاگوارتز ) به عنوان معاون وزير سحر و جادو ، کرنليوس فاج به فعاليت ميپرداخت . 2- در سال پنجم ( هري در هاگوارتز ) به عنوان اولين بازرس عالي رتبه هاگوارتز در مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز به فعاليت پرداخت . 3- او در اواخر سال پنجم به عنوان مدير مدرسه هاگوارتز از طرف وزير سحر و جادو انتخاب شد . 4- او تنها به جادوگران اصيل و رده بالا علاقمند است ، و از دورگه ها ، گرگينه ها و موجودات جادويي متنفر است . 5- در اواخر سال پنجم به دليل اينکه به تعداد زيادي سانتور توهين کرده بود ، مورد حمله آنان قرار گرفت و در درمانگاه بستري شد . 6- يک بار به ديوانه ساز ها دستور حمله به هري پاتر را داده بود ، که باعث شد ، هري پاتر در دادگاه جادوگري محاکمه شود . سال ششم سوروس اسنیپ این درس را تدریس میکرد که او نیز قبلآ توضیح داده شده است. درضمن بازم یاداوری میکنم تو نظر سنجی لطفآ شرکت کنین! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت 12:43 توسط لوسیوس |
|
|
خب اول بهتره تبریک بگم تولد سایت دیوانه ساز عزیز رو ....
آقا این سایت دیوانه ساز هم نزدیک بود سکتمون بده با این قطع شدنش اما خب خدا رو شکر مشکل حل شد .... بریم سر وبلاگ خودم .... اول این که دیروز تو سایت یاهو (yahoo) یه خبر زده بود از نویسنده ی محبوبمون رولینگ که:آیا رولینگ در برابر پاتر تسلیم می شه ؟ و بعد توضیح داده بود (همون طوری که خودمون می دونیم) رولینگ خیلی ناراحته به خاطر پایان هری پاتر و این که در برابره این ناراحتی تسلیم میشه کتاب رو ادامه بده یا نه؟؟؟ آخ اگه ادامه می داد چی می شد !!! البته رولینگ نوشتن داستان جدیدش رو شروع کرده و خب احتمالآ هری جایی تو کتاب جدیدش نداره راستی این چند روز وقتهای آزادم رو نشستم فن فیکشن های هری پاتری رو خوندم بگذریم .... تو چندتا وبلاگ مختلف خوندم که بعضی افراد معتقد هستن که مجموعه داستان های هری پاتر ما رو از فرهنگمون دور می کنه و اسلام رو تحت تاثیر قرار می ده و......... این حرفا چیه ؟!یعنی انقدر آدم کوته فکر؟؟؟به نظر من که یه نوع حسادته...! اگه کسی با خوندن یه کتاب انقدر تغییر کنه که این مملکت ..........(این قسمت سانسور شد) البته این جمله ی بالا در مورد ایران عزیزمون قابل تامله . خب من برم سر درسم نزدیک بود یادم بره نظر سنجی یادتون نره....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 12:22 توسط لوسیوس |
|
|
خب حالا نوبت بقیه ی اعضای هاگوارتزه:
به دلیل روح بودن ایشون من نتونستم عکسی از پروفسور بزارم
پروفسور بینز:استاد تاريخ جادوگري و تنها معلمي که روح است. بينز از ميان تخته سياه وارد کلاسش مي شود. مثل بقيه روح ها سفيد است و ظاهري پير و چروکيده دارد. مي گويند که او يک شب جلوي آتش اتاق اساتيد خوابيده و صبح روز بعد به سادگي به کلاس قدم گذاشت در حالي که بدنش را در جلوي آتش جا گذاشته بود. وي روند کاري خودش را اصلا تغيير نداده و کلاس هاي او به عنوان خسته کننده ترين کلاس معروف است. او متن بلند و خسته کننده اي را از جزوه بلند خود راجع به جنگ جن ها و بقيه حوادث تاريخي مي خواند. صدايش يکنواخت و مانند صداي جارو برقي است و به همين دليل اغلب دانش آموزان در کلاس او خوابشان مي برد.
سيبيل تریلانی: استادکلاس پيشگويي در هاگوارتز است. او نوه ي نوه ي کاساندرا تريلاني، يک غيبگوي بسيار مشهور و با استعداد است. به گفته دامبلدور تريلاني از زماني که به هاگوارتز آمده تا به حال دو پيشگويي دقيق کرده است. زماني که در سال 1979 به مصاحبه او رفت زياد راضي نبود ولي ناگهان تريلاني از خود بيخود شد و اين پيشگويي را کرد: کسي از راه ميرسه که قدرتمنده و مي تونه لرد سياه رو شکست بده... از کساني زاده مي شه که سه بار در برابرش ايستادگي کرده ن و وقتي هفتمين ماه مي ميره به دنيا مي ياد... و لرد سياه با نشوني اونو حريف خودش معرفي مي کنه، اما او قدرتي داره که لرد سياه ازش بي بهره ست... و يکي از اونا بايد به دست ديگري کشته بشه چون يکي شون بايد بميره تا ديگري زنده بمونه... کسي که مي تونه لرد سياه رو شکست بده وقتي ماه هفتم بميره زاده مي شه... » نسخه اي از اين پيشگويي در سازمان اسرار براي چندين سال نگه داري مي شود. يکي از خدمتکاران ولدمورت در زمان پيشگويي در هاگزميد بود و به پيشگويي گوش داد ولي قبل از اتمام آن از آنجا بيرون انداخته شد. بر اساس اطلاعات ناقص جاسوس ولدمورت، لرد ولدمورت شروع به جستجو براي يافتن هري پاتر کرد... چندين سال بعد، در ژوئن 1994، تريلاني دوباره در حالت بيهوشي يک پيشگويي دقيق کرد. او اين بار گفت: « امشب اتفاقي پيش مياد...لرد سياه تنها و بي ياور است. پيروانش او را ترک کرده اند. در اين دوازده سال خادمش را به غل و زنجير کشيده بودند. امشب، پيش از نيمه شب خادمش خود را آزاد مي کند و به اربابش مي پيوندد.لرد سياه به کمک خادمش دوباره برمي خيزد... قدرتمند تر و وحشتناک تر از قبل... امشب... قبل از نيمه شب...آن خادم... به اربابش... مي پيوندد... » اين پيشگويي در عصر همان روز به حقيقت پيوست، زماني که پيتر پتي گرو که به صورت يک موش مخفي شده بود به کمک ارباب شکست خورده اش به آلباني فرار کرد. تريلاني دوست دارد که آغاز سال تحصيلي را با پيشگويي مرگ يکي از دانش آموزان آغاز کند. او انواع روش هاي پيشگويي از جمله خواندن تفاله هاي چايي و گوي بلورين را تدريس مي کند. کلاس او در بالاي برج شمالي است و داخل اتاق پر از صندلي هاي کوچک است و هواي اتاق گرم معطر است. سيبيل تريلاني عينک هاي بزرگ که اندازه چشم هايش را چند برابر کرده است و او را شبيه يک حشره تبديل کرده استفاده مي کند. صدا: آرام و مبهم رفتار: شبح وار ويژگي خاص: بسيار لاغر شبيه عروسک هاي رقاص (دوک وار) لباس: توري، مزين شده با پولک، با زنجير ها و مهره ها و دستبند ها و انگشترهاي فراوان. عادت: خلوت نشين چون نمي خواهد چشم دروني اش را آلوده کند؛ !
مادام هوچ: مربي تيم هاي کوييديچ و استاد کلاس پرواز است. او همچنين بازي هاي کوييديچ را داوري مي کند. ظاهر کلي مو: خاکستري و کوتاه
مادام پامفری: پرستار مدرسه، در به کار بردن ورد هاي شفا دهنده بسيار مهارت دارد، همچنين با معجون ها، گياهان و ديگر درمان ها آشنايي کامل دارد. در درمانگاه هاگوارتز، مادام پامفري اختيار تام دارد. او حتي مي تواند دامبلدور را بيرون کند! ×از معجون نعناع براي سرما خوردگي استفاده مي کند. صدا: محکم، ولي مهربان سن: ميان سال، از سيريوس و جيمز و ... پير تر است چون در زمان آن ها پرستار بود . تخصص: پزشکي
فيلچ :سرايدار مدرسه هاگوارتز است. او يک پيرمردي بد اخلاق است که از دانش آموزان به شدت متنفر است. فيلچ گربه اي به نام خانم نوريس دارد که به نظر مي رسد که يک رابطه رواني بين او و فيلچ وجود دارد چون خانم نوريس هميشه در جاهاي مختلف قصر سرک مي کشد و اگر ببيند کسي در حال قانون شکني ست، فيلچ در عرض چند دقيقه در آن جا ظاهر مي شود. فيلچ يک فشفشه/تردست است.اين به اين معني ست که او در خانواده اي جادويي به دنيا آمده ولي هيچ قدرت جادويي ندارد و نمي تواند جادو کند. بد اخلاقي او و رفتار کنوني اش شايد به خاطر همين امر باشد. فيلچ از سقف دفترش زنجيرها و دستبندهايي آويزان کرده و هميشه از آن ها به نحو احسن مراقبت مي کند و آن ها را صيقل مي دهد؛ به اين اميد که زماني اجازه داشته باشد از آن ها دوباره استفاده کند. او عاشق تنبه بدني دانش آموزان است. دفتر فيلچ يک اتاق کوچک است که فقط با يک چراغ روغني که از وسط سقف آويزان است، روشن مي شود. دفتر او هميشه بوي ماهي مي دهد. او کمد هاي مختلفي دارد که در آن ها خلاف کاري هاي دانش آموزان را يادداشت و نگهداري مي کند. ظاهر کلي فيلچ مو: ؟ چشم: براق، مثل گربه اش صدا: ؟ ويژگي خاص: ؟ سن: نا مشخص ولي پير تخصص: سرايداري علاقمندي ها: شکنجه دادن دانش آموزان، صيقل دادن به زنجيرها و دستبندهايي که در دفترش است چرا تو نظر سنجی شرکت نمی کنین؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 12:26 توسط لوسیوس |
|
|
سلام به همگی ....
اول اینکه مرسی از این که سر زدین . دوم تو نظر سنجی وبلاگ شرکت کنین (لطفآ) چون یه تصمیم هایی دارم که نتیجه ی این نظر سنجی خیلی بهم کمک می کنه. حالا خبرا .... ۱ـ وب سايت MTV پيرامون شايعات اخير در مورد كارگرداني ديويد يتس، گفت كه يك منبع از وارنر براز به آنها گفته است كه طي “يك يا دو هفتۀ آينده” اطلاعيهاي در اين مورد منتشر خواهد شد. با اين حال، ممكن است اين خبر حقيقت نداشته باشد. ۲ـكتاب “هري پاتر و يادگاران مرگ” در صدر فهرست پرفروشترين كتابهاي هلند در سال گذشته قرار گرفته است. يك شركت ناشر كتاب به نام CPNB گزارش داد كه از 45 ميليون نسخهاي كه در كل به فروش رفته، حدود 592 هزار نسخه در سال 2007 بوده است. ۳ـديويد بارون، يكي از تهيه كنندگان فيلمهاي هري پاتر در مصاحبۀ جديدي با Herald Sun اضافه شدن صحنهاي جديد و خارجي - كه در كتاب وجود ندارد و در “پناهگاه” است - را به فيلم “هري پاتر و شاهزادۀ دورگه” تأييد كرد. ۴ـ فيلم سينمايي “هري پاتر و محفل ققنوس” نامزد دريافت 9 جايزه از جوايز “سترن” شده است كه بهترين فيلم علمي تخيلي، فانتزي و ترسناك سال را مشخص ميكند. اين فيلم در اين شاخهها نامزد شده است: بهترين فيلم فانتزي، بهترين هنرپيشه زن فرعي (ايملدا استانتون)، بهترين بازي يك هنرپيشه جوان (دنيل رادكليف)، بهترين كارگردان (ديويد يتس)، بهترين نويسندگي فيلمنامه (مايكل گلدنبرگ)، بهترين موسيقي متن (نيكولاس هوپر)، بهترين طراحي لباس (جني تمايم)، بهترين گريم و بهترين جلوههاي ويژه.
مراسم اهداي جوايز سهشنبه 24 ژوئن (3 تير 1387) در شهر Universal ايالت كاليفرنياي آمريكا برگزار خواهد شد. ۶ـ داشت خبر مهمه یادم میرفت دن و اما (همون هری و هرمیون) شب ولنتاینشون رو با هم گذروندند .(استغفرالله ما که بخیل نیستیم!!) منابع خبر :شبکه دیوانه ساز ایرانی و خودم ببخشید دیگه بچه کنکوری ام وقت نکردم برم دنبال خبر هفته ی دیگه جبران می شه . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 19:54 توسط لوسیوس |
|
|
سرسرای ورودی آپارات آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
|
| قدح اندیشه |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|